2-13-2- سلامت اجتماعی38
2-13-3- سلامت هیجانی40
2-13-4- سلامت عقلانی41
2-13-5- سلامت معنوی41
2-13-6- سلامت روانشناختی43
2-14- نظریه های سلامت روانی47

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

2-14-1- دیدگاه زیست‌گرایی47
2-14-2- دیدگاه تحلیل روانی47
2-14-3- دیدگاه رفتارگرایی47
2-14-4- دیدگاه انسان‌گرایی48
2-15- شیوه های فرزندپروری49
2-16- نظریه اریکسون54
2-17- نظریه آدلر55
2-18- الگوی شفر58
2-19- الگوی وینترباتوم59
والدین و اجتماعی کردن فرزندان60
انطباق فرزندپروری با تحول خود61
2-20- طبقه اجتماعی و سبک فرزندپروری62
2-21- شکل‌‌های موثر کنترل والدین63
2-22- راهبردهای مقابله ای65
2-23- مقابله از نظر لازاروس و فولکمن68
2-24- سبک های مقابله ای جرابک68
2-25- سبک های مقابله ای فیلیپس و جارویس69
2-26- سبک های مقابله ای کرونی69
2-27- دیدگاه شفگه- کرنگ69
2-28- دیدگاه های نظری مفهوم مقابله70
2-28-1- دیدگاه تکاملی و سازگاری رفتاری70
2-28-2- دیدگاه روان تحلیل گری70
2-28-3- دیدگاه پردازش اطلاعات70
2-29- حمایت اجتماعی71
2-30- تعاریف حمایت اجتماعی71
2-31- منابع حمایت اجتماعی72
2-32- انواع حمایت اجتماعی:73
2-33- نظریه های مرتبط با موضوع حمایت اجتماعی:74
2-33-1- نظریه تاثیر مستقیم حمایت اجتماعی:74
22-33-2- مدل تاثیر غیر مستقیم74
2-33-3- تئوری شبکه74
2-33-4- تئوری انسجام75
2-34- مهارت های اجتماعی75
2-34-1- تعریف مهارت های اجتماعی75
2-35- مفهوم رشد اجتماعی78
2-36- اجتماعی شدن79
2-37- مهارت های اجتماعی79
2-38- ضرورت یادگیری مهارت اجتماعی79
2-39- اجتماعی شدن در گستره نظریه های تحول روانی80
2-39-1- نظریه روان تحلیل گری فروید80
2-39-2- نظریه تحول روانی، اجتماعی اریکسون81
2-39-3- نظریه تحولی کلبرگ82
2-39-4- نظریه شناختی اجتماعی بندورا82
2-40- تحقیقات انجام شده در داخل کشور83
2-41- مطالعات انجام شده در خارج از کشور85
فصل سوم: روش پژوهش
3-1- روش پژوهش92
3-2- جامعه آماری92
3-3- حجم نمونه نمونه و روش نمونه گیری92
3-4- ملاک های ورودی:‌92
3-5- ملاک های خروج:92
3-6- ابزار های پژوهش ر روایی و پایایی آن ها93
نسخه ی کوتاه فهرست مقابله با موقعیت های استرس زا93
3-7- روش تجزیه و تحلیل اطلاعات97
فصل چهارم: یافته های پژوهش
4-1- مقدمه99
4-2- توصیف ویژگی های نمونه آماری99
4-3- تحلیل استنباطی داده ها101
فصل پنجم: بحث و نتیجه گیری
5-1- مقدمه117
5-2- محدودیت های پژوهش121
5-3- پیشنهادهای پژوهشی121
5-4- پیشنهادهای کاربردی122
فصل اول:
کلیات پژوهش
1-1-مقدمه
امروزه درکنارافزایش طول عمر،عامل مهم دیگری مثل چگونگی زندگی کردن یاکیفیت زندگی مطرح است ، بنا به تعریف گروه کیفیت سازمان جهانی بهداشت کیفیت زندگی به ادراک فرد از جایگاه خودش درزندگی ، با توجه به بافت فرهنگی جامعه و اهداف ، معیارها و نگرانی های فرد اشاره دارد و از متغیرهایی مثل سلامت جسمانی ، وضعیت روانشناختی ، استقلال و روابط اجتماعی ناشی می شود ( استنر، کوپر و اسکوینگتون ، 2003) . کیفیت زندگی با بهداشت روانی افراد ارتباط دارد و به بیان حالات وتغییرات وتوانایی های افراد و میزان رضایت افراد از عملکرد های زندگی می پردازد . منظور از کیفیت زندگی توجه به آن جنبه از زندگی است که بیانگر بهترین وضعیت زندگی برای فرد است( نجات1، 2008). اکثر محققان معتقدند که کیفیت زندگی دارای ابعاد جسمانی، روانی، اجتماعی و معنوی می باشد و با عواملی مانند سن، فرهنگ، جنسیت، تحصیلات، طبقه اجتماعی، بیماری و محیط اجتماعی ارتباط دارد (کینگ و هیندز2، 2011) امروزه توجه به ظرفیت هایی معطوف شده است که درکیفیت زندگی نقش بسیار دارند. یکی ازاین مؤلفه ها، حمایت های اجتماعی اطرافیان می باشد. شواهدی که از مطالعات مختلف به دست آمده نشان می دهد که حمایت های اجتماعی نقش مهمی در سلامتی افراد بازی می کنند . همچنین حمایت های اجتماعی باعث کاهش آثار منفی استرس های فراوانی که از محیط و جامعه کسب می گردد و به تبع آن بر کیفیت زندگی اثر مستقیم و مثبت خواهد داشت (جانگر، 2002).
یکی از عوامل فردی که می توان با کیفیت زندگی و سلامت روان افراد در ارتباط باشد روش های کنار آمدن با شکل و مسئله است که تحت عنوان راهبردهای مقابله ای از آن یاد می شود. لازاروس و فلوکمن (2003) دریافتندکه راهبردهای مقابله ای فعال ، هم موفقیت تحصیلی و همسازگاری شخصی و هیجانی را پیش بینی می کند. همچنین تأثیرات طولانی مدت راهبردهای ناسازگارانه وازدست دادن کلی اعتمادشخصی نسبت به تواناییهابرای مقابله،به مسایلی، چون ترس ، اضطراب ، بیماریهای جسمانی وافسردگی منجرمی شود (ربیعی، مولوی، کلانتری و عظیمی، 1388).
علاوه بر متغرهای فردی و محیطی که تاثیر بالقوه ای بر سلامت افراد دارند شیوه های تربیت خانواده نیز بر کیفیت زندگی و به تبع آن برسلامت افراد تاثیر می گذارند.
خانواده به عنوان کوچکترین واحد اجتماعی و از ارکان اصلی و عمده هر جامعه بشمارمی‌آید. محیط خانه اولین و مهمترین عاملی است که بررشد شخصیت افرادتاثیرمی‌گذارد. کودک خصوصیاتی را از والدین به ارث می‌برد اما نقش والدین در رشد کودک تنها به جنبه‌های ارثی محدود نیست. ایده‌آلها و آرزوهای والدین، میزان رضایت آنها ازروابط زناشویی و سبک‌های فرزندپروری اتخاذ شده ازجانب والدین، همگی می‌توانند بر شکل‌دهی رفتار کودک و سلامت روان او نقش بسزایی داشته باشند (رضائیان، 1383).
بامریند3(1971) مجموعه بررسی‌هایی انجام داد که در آنها الگوهایی از شیوه‌های رفتاری والدین مشخص شده است. دراین بررسی‌ها چهار جنبه رفتار والدین با کودک شامل کنترل، سطح توقع برای رفتار عاقلانه، روشن بودن ارتباط بین والدین و کودک و مراقبت از سوی والدین مورد ارزیابی قرار گرفت. در نهایت شیوه تعامل والدین در سه گروه تقیسم‌بندی شد. والدین اقتدارگرا4که با ویژگی‌هایی چون تشویق روابط کلامی، واگذاری حدودی ازخودمختاری به همراه وجود مرزهای مشخص برای رفتار و عملکرد فرزند مشخص می‌شوند. والدین سلطه جو5، اطاعت بی چون و چرای فرزند را یک حسن می‌دانند و در کنترل فرزندان از خشونت و تنبیه بدنی استفاده می‌کنند. والدین سهل‌گیر6 هیچگونه مرز و چارچوبی برای فرزندان تعیین نمی‌کنند و خود را از مسئوولیت‌های والدینی رها می‌کنند.
پژوهش‌های انجام شده دراین زمینه نشان می‌دهد که هر کدام از این شیوه‌ها آثار و پیامدهای خاصی را به دنبال دارد. پژوهش طاهری (1374) نشان داد که نوع سبک فرزندپروری7پدران بر میزان اضطراب فرزندان تاثیر می‌گذارد. پژوهش چناری (1374) نیزنشان داده کهبین خودپنداره فرزندان و نگرش تربیتی والدین رابطه مثبتوجود دارد. علاوه بر آن در تحقیقات خارجی، ویلانگ8 و همکارانش (2004) مشخصکرده‌اند که سبک‌های فرزند‌پروری به صورت مستقیم برویژگی‌های شخصیتی فرزندان و از این طریق بر بیماری‌ها و کیفیت زندگی آنهاتاثیر می‌گذارد. با توجه به مسائل مطرح شده پژوهش حاضر به بررسی اثر تعدیل کنندگی راهبردهای مقابله ای و حمایت های اجتماعی در رابطه با کیفیت زندگی ، نشانگان روانشناختی و سبک های فرزند پروری زنان سرپرست خانوار می پردازد.
1-2-بیان مسئله
تغییرهای ایجاد شده در جوامع در دهه‌های اخیر سبب ایجاد تغییر ساختار خانواده، پذیرش مسئولیت بیشتر و استرس بیشتر جهت اداره‌ی زندگی گردیده است. (کوین9،2003). در کشور ما طی آمارهای ارائه شده توسط رئیس پژوهشکده آمار بر اساس سرشماری سال 90 از 21 میلیون خانوار موجود در کشور 2 میلیون و 500 خانوار زن سرپرست هستند و به عبارت دیگر در سال 90 سهم خانواده‌های زن سرپرست نسبت به سال 85 از 5/9 درصد به 5/12 درصد افزایش یافته (پایگاه تحلیلی خبری خانواده و زنان، 1393). و به گفته رئیس مرکز آمار ایران تا سه سال آینده آمار زنان سرپرست خانوار به 15 درصد افزایش می‌یابد (Mehr News Agency, 2014). در خانواده‌های ایرانی، اغلب مرد (پدر) سرپرست خانواده محسوب می‌شود. اما تحت شرایطی این مسئولیت به عهده زنان (مادر) قرار می‌گیرد (حبیبی، قنبری، خدایی، قنبری،1391).
بر مبنای تعریف سازمان بهزیستی کشور زنان سرپرست خانوار شامل زنانی هستند که به واسطه فوت ، طلاق ، زندانی شدن همسر و غیره سرپرستی خانواده را به عهده دارند .
قابل ذکر است مواردی از قبیل فوت، جدایی از همسر و سایر عوامل یاد شده نیازمند سازگاری مجدد هستند (کوین، 2003).
این زنان بواسطه وجود مشکلاتی که در زمینه سرپرستی دارند جزء اقشار آسیب‌پذیر جامعه به شمار می‌روند (شعبان‌زاده، بهرام‌آبادی، حاتمی، زهراکار، 1392). در جوامع کنونی وقوع تحولات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی منجر به تغییرات ساخت خانواده شده و شکل‌گیری پدیده “زن سرپرستی” به امری عادی تبدیل گردیده (بادنجانی، بیرامی، هاشمی، 1391). این زنان، با از دست دادن همسر به یکباره با جهان دیگری روبرو می‌شوند. دنیایی که بسیاری از مختصات آن برای ایشان ناآشنا است (سیدمیرزایی، عبدالهی، کمربیگی، 1390). در این ساخت خانوادگی جدید زنان نیاز به تاب‌آوری بالایی دارند و در این بین زنان در زندگی روزمره خود با مشکلات متعددی مواجه می‌شوند که ممکن است ایشان را به مشکلات اجتماعی و روانی دچار کند. طبق گزارش خبرگزاری مهر و اعلام رئیس پژوهشکده آمار ایران 30 درصد از زنان سرپرست خانوار به دلیل مشکلات جسمی خاص یا مشکلات روانی از کار افتاده هستند.
در این راستا یافته‌ها نشان می‌دهد، عمده‌ترین مشکلات زنان سرپرست خانوار در قالب مشکلات اجتماعی، اقتصادی، نگرش‌های منفی اجتماعی نسبت به آنها، نگرانی نسبت به آینده فرزندان و تعدد و تعارض نقش‌ها تظاهر پیدا می‌کند (بادنجانی، بیرامی، هاشمی،1391).
از جمله موارد یاد شده مشکلات اقتصادی بوده و همواره مشکل فقر در خانواده‌های زن سرپرست بیشتر از خانواده‌هایی با سرپرست مرد می‌باشد، و این خود باعث نگرانی درباره آینده خود و فرزندانشان می‌شود (کوین، 2003).
گزارش رئیس پژوهشکده آمار ایران نیز مؤید این موضوع بوده و درآمد زنان سرپرست خانوار را حدود 34 درصد کمتر از مردان سرپرست خانوار بیان نموده است.
عامل فقر اقتصادی ، به تنهایی تأثیر مستقیم و غیرمستقیم خود را بر وضعیت فرهنگی و اجتماعی خانواده بر جای می‌گذارد (حبیبی، قنبری، خدایی، قنبری، 1392).
این زنان به علت برخورداری از تحصیل و مهارت‌های فنی و آموزشی کم‌تر نسبت به سایر زنان حتی در صورت فعالیت اقتصادی ، در مشاغل کم درآمد مشغول به کار می‌شوند (شعبان‌زاده، بهرام‌آبادی، حاتمی، زهراکار، 1392). در واقع این زنان از نظر دستیابی به امکانات و خدمات محدودیت دارند و اغلب با عواملی چون عدم دسترسی به فرصت‌های شغلی، کم سوادی، نداشتن درآمد مستمر مواجه بوده (سیدمیرزایی، عبدالهی، کمربیگی، 1390). و همین نابرابری در فرصت‌ها یکی از عوامل بسیار مهم شکل‌گیری مشکلات فوق‌الذکر می‌باشد.
تا آنجا که یکی از مؤلفه‌های توانمندی، داشتن فرصت برابر و حق انتخاب عنوان می‌گردد (دستورالعمل جامع حمایت‌های اجتماعی از زنان سرپرست خانوار سازمان بهزیستی کشور، 1391).
در حال حاضر طبق اظهارات رئیس پژوهشکده آمار ایران 82 درصد زنان سرپرست خانوار بیکار بوده و میانگین درآمد سالیانه ایشان 9 میلیون و900 هزار تومان است و 81 درصد زنان سرپرست خانوار دهک اول بی‌سواد بوده و دارای جمعیت خانواده‌ای بالا و درآمد پایین می‌باشند.
حال آنچه مطرح است نه تنها این زنان با مشکل فقر روبه‌رو بوده، بلکه بواسطه عقاید و سنت‌های موجود در جامعه مورد قضاوت قرار گرفته و در کشمکش با فرهنگ مردسالاری جوامع مسئولیت خانواده را به دوش می‌گیرند (حبیب10، 2010).
در واقع زنان سرپرست خانواده نسبت به مردان سرپرست خانواده ، به دلیل داشتن چند نقش مختلف و همزمان مانند اداره‌ی امور خانه و تربیت و مراقبت از فرزندان و کار در خارج از خانه با دستمزد کمتر، استرس و مشکلات روانی بیشتری را تجربه می‌کنند. زنان سرپرست خانواده معمولاً چندین نقش مختلف را ایفا می‌کنند و به واسطه آن دچار تعارض نقش‌ها می‌شوند و این امر به ایجاد استرس و اضطراب در آنها منجر می‌شود (بادنجانی، بیرامی، هاشمی، 1391).
در این خصوص تحقیقات نشان داده حتی مادرانی که حضانت فرزندان را به عهده ندارند نسبت به پدران بی حضانت دو برابر بیشتر با فرزندان تماس دارند (صادقی، ناجی، محمدزاده، کریمیان، 1392) و وقتی زن سرپرست خانوار مجبور می‌شود از انتظارهای جنسی پیروی کند، نمی‌تواند به مهارت‌ها و یا تمایلات خود در زمینه‌های خارج از مرزهای جنسی خویش دست یابد (پروچسکا، 2007) . همچنین اغلب روابط ایشان با اطرافیان خدشه‌دار گردیده بطور مثال طی بررسی صورت گرفته افراد هنگامی که طلاق می‌گیرند سه تا از دوستان خود را از دست می‌دهند و یا افراد مطلقه دو برابر بیشتر از متأهلین احتمال قطع ارتباط با یک دوست نزدیک را دارند که این احتمال طرد شدن می‌تواند از سوی دو طرف رابطه دوستانه باشد (صادقی، ناجی، محمدزاده، کریمیان، 1392).
در مجموع عوامل مختلف یاد شده از جمله عوامل اجتماعی و اقتصادی سلامت روانی زنان سرپرست خانوار را تحت تأثیر قرار داده و باعث می‌گردد که خلق افسرده‌ای داشته که این خلق افسرده میل به انزوا و کناره‌گیری از دیگران را ترغیب می‌کند و در نتیجه افسردگی ایشان را در یک چرخه معیوب تشدید نموده (حبیبی، قنبری، خدایی، قنبری،1392). در صورتیکه روابط اجتماعی گسترش یافته- دریافت حمایت اجتماعی را افزایش می‌دهد و در نهایت منجر به کاهش افسردگی می‌گردد.
همچنین فرزندان خانواده‌های زن سرپرست به احتمال بیشتری دچار مشکلات رفتاری و اجتماعی می‌شوند و از کیفیت زندگی پایین‌تری نسبت به فرزندان خانواده‌های هسته‌ای برخوردارند (شعبان‌زاده، بهرام‌آبادی، حاتمی، زهراکار، 1392). با توجه به شروع بالای افسردگی و اضطراب در جمعیت زنان سرپرست خانوار (حبیبی، قنبری، خدایی، قنبری،1392) این گروه از زنان سطوح بالاتری از آسیب‌پذیری را نشان می‌دهند .
مجموعه مشکلات ذکر شده بهداشت روانی این گروه را متأثر می‌سازد و اگر چه ممکن است برخی از این زنان، توان سازگاری با چنین شرایطی را داشته باشند، اما اغلب آنها تحت تأثیر این شرایط مشکلات مختلفی از جمله مشکلات جسمانی، مشکلات خواب و موارد فوق‌الذکر را نشان می‌دهند (کوین، 2003).
با توجه به موارد یاد شده و درصد بالای استرس وارده نحوه به کارگیری راهبردهای مقابله و حمایت‌های اجتماعی دریافتی نقش به سزایی در زندگی ایشان دارد.
در واقع با توجه به اینکه زنان سرپرست خانوار نسبت به سایر افراد جامعه استرس‌های روزمره بیشتری را تجربه می‌کنند، توانایی کنترل هیجانات منفی و مقابله‌ی صحیح با عوامل استرس‌زا در عملکرد روزانه ایشان قابل توجه بوده و نقش مهمی در سلامت روانی، جسمانی و کیفیت زندگی این گروه از زنان ایفا می‌کند (شعبان‌زاده، بهرام‌آبادی، حاتمی، زهراکار، 1392).
سبک‌های مقابله‌ای مجموعه‌ای از فعالیت‌ها و فرآیندهای رفتاری و شناختی برای ممانعت، مدیریت یا کاهش استرس است (زنجانی، فیض‌آبادی، باغبانی، زهراکار، 1392). چگونگی مقابله با عوامل استرس‌زای زندگی ، به کیفیت زندگی زنان سرپرست خانوار، نشانگان روانشناختی و سلامت عمومی و نیز کیفیت زندگی ایشان (با توجه به حجم و کیفیت استرس وارده) تأثیرگذار بوده ، برای مثال سبک مقابله‌ای مسأله مدار باعث افزایش کیفیت زندگی زنان سرپرست خانوار می‌شود (شعبان‌زاده، بهرام‌آبادی، حاتمی، زهراکار، 1392).
باید توجه داشت که آموزش مهارت‌های مقابله‌ای، به عنوان یکی دیگر از فنون مدیریت استرس، افراد را قادر به مقابله‌ی سازگارانه می‌کند و طی آن افراد می‌آموزند، که به جای درماندگی، نشخوار فکری و انفعال به افزایش توانمندی خود و کاهش ملزومات موقعیت استرس‌زا روی آورند که راهبردی مؤثرتر و کارآمدتر در برابر استرس ناشی از شرایط اقتصادی، اجتماعی و روانی زنان سرپرست خانوار است (بارتلی11، 2011).
انتخاب سبک مقابله‌ای به کار برده شده تا حدود زیادی به عوامل خلق و خو مرتبط بوده بطور مثال افراد منفعل بیشتر سبک مقابله‌ای تسلیم یا اجتناب را انتخاب می‌کنند، در حالی که افراد پرخاشگر به احتمال زیاد از سبک مقابله‌ای جبران افراطی بهره می‌گیرند. با این حال در این انتخاب عوامل محیطی نیز نقش بسزایی دارند.
بطور مثال راهبردهایی که مراقبین مهم زندگی فرد به نمایش می‌گذارند بسیار مهم بوده. لذا راهبردهایی که اتخاذ می‌شود ماحصل تعامل بین طبع ذاتی و تعامل محیطی است .اما این راهبردها با همه تنوعی که دارند، آثار و پیامدهای متفاوتی به بار می‌آورند و هر یک از این شیوه‌ها، متناسب با عوامل استرس‌زا می‌توانند سازگارانه، یا ناسازگارانه باشند. با این حال شیوه‌های مسأله مدار، پیامدهای سازگارانه بیشتری دارند.
در این راستا فقدان شبکه‌های حمایتی در فضای زندگی زنان سرپرست خانواده و ادراک ایشان از مسئولیت‌های خود در محیط خانواده بر انتخاب سبک مقابله‌ای مؤثر است (بادنجانی، بیرامی، هاشمی، 1391).
از طرفی میزان برخورداری زنان سرپرست خانوار از حمایت‌های اجتماعی (از سوی خانواده، دوستان و سایرین) نقش اساسی در انتخاب راهبرد مقابله‌ای سلامت روانی، شیوه‌های فرزند پروری ایشان دارد.
باید توجه داشت کیفیت حمایت اجتماعی از کمیت آن اثرگذارتر می‌باشد (سیدمیرزایی، عبدالهی، کمربیگی، 1390). چنانچه زنان سرپرست خانوار از حمایت اجتماعی کافی برخوردار باشند ، بهتر با شرایط زندگی‌شان سازگار می‌شوند و نقش‌های گوناگون خود را در خانواده و جامعه می‌پذیرند. و این در حالی است که عدم برخورداری از حمایت اجتماعی کافی و راهبردهای مقابله‌ای مناسب و سازش یافته، نه تنها سلامت روانی و جسمانی زنان سرپرست خانوار را تهدید نموده، بلکه به سلامت اعضاء خانواده، کیفیت زندگی و نوع ارتباط با فرزندان ایشان نیز مؤثر است. کیفیت زندگی در واقع نگرش ذهنی فرد نسبت به جنبه‌های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی محیطی است که در آن زندگی می‌کند و به سادگی قابل توصیف نمی‌باشد و خود دارای شش بعد جسمانی، روان‌شناختی، سطوح استقلال، روابط اجتماعی، محیطی و معنوی است (شعبان‌زاده، زارع‌بهرام‌آبادی، حاتمی، زهراکار، 1392). عوامل متعددی کیفیت زندگی را تحت تأثیر قرار می‌دهد که در این بین می‌توان به تأثیر حمایت‌های اجتماعی و راهبردهای مقابله‌ای اشاره نمود.
با توجه به اینکه خانواده اولین و مهم‌ترین بافت اجتماعی، برای رشد و تحول انسان را فراهم می‌سازد، در جریان این رشد طبیعی هر کودک، تغییرات شناختی، عاطفی و اجتماعی را سپری نموده و در این مسیر استرس و تعارضاتی را تجربه می‌نماید، در نیازمند سازگاری بوده و به مشکلات عاطفی/ رفتاری و یا یادگیری، انجامیده که متأثر از شیوه‌های فرزند پروری می‌باشد.
فرزند پروری در واقع روش‌هایی است که والدین برای تربیت فرزندان خود به کار می‌گیرند و بیانگر نگرش‌هایی است که آنها نسبت به فرزندان خود دارند و در برگیرنده معیارها و قوانین وضع شده برای ایشان می‌باشد.
ولی باید پذیرفت که این شیوه و سبک به کار رفته در فرزند پروری خود متأثر از فرهنگ، شرایط اجتماعی، اقتصادی و الگوهای آموخته شده و خلق و خوی کودک و والد می‌باشد (برک12، 2007).
اکنون با توجه به آمار یاد شده زنان سرپرست خانوار و افزایش روز‌افزون ایشان و مشکلات پیش روی آنها به عنوان بخش عظیمی از جامعه که سرپرستی مجموعه‌ای به نام خانواده را به عهده دارند، هدف این پژوهش بررسی اثر تعدیل کنندگی راهبردهای مقابله‌ای و حمایت‌های اجتماعی در کیفیت زندگی، سلامت روانی (نشانگان روانشناختی) و سبک‌های فرزند پروری ایشان می باشد .
1-3- ضرورت و اهمیت تحقیق
با توجه به گزارش مرکز آمار ایران مبنی بر رشد 5/2 درصد زنان سرپرست خانوار در طی 15 سال اخیر و بررسی رشد خانواده‌های معمولی از سال 85 تا90 به میزان 4 درصد و در همین دوره‌ی زمانی رشد خانواده‌های زن سرپرست، به میزان 2/9 درصد ، افزایش تعداد خانواده‌های زن سرپرست رشد چشمگیری نموده است . و نظر به وجود 76001 خانوار زن سرپرست در استان البرز و تعداد 27167 زن خود سرپرست و اختصاص 5/37 درصد به ایشان به عنوان زنان خود سرپرست در این استان (بر اساس گزارش مرکز آمار ایران) و در پایگاه تحلیلی خبری خانواده و زنان در 31/4/93 با توجه به پژوهش صورت گرفته در پژوهشکده آمار ایران و بررسی وضعیت زنان سرپرست خانوار در چهار محور جمعیت شناختی، وضعیت اقتصادی، وضعیت سلامت و قوانین و مقررات مربوطه و اعداد و ارقام مطرح شده در خصوص ایشان و اختصاص 12 درصد خانواده‌ها به خانواده‌های زن سرپرست طی آمار مربوط به سرشماری سال 90 و پیش‌بینی اختصاص آمار 15 درصدی در سال جاری به خانواده‌های فوق (طبق اظهارات رئیس سازمان آمار ایران در خبرگزاری مهر در تاریخ 18/10/92) و با توجه به وجود سه زندان در یک استان و نزدیکی پایتخت، در نتیجه تسهیل دسترسی به خدمات پایتخت با هزینه کمتر و مهاجرپذیری این استان و پایین آمدن کنترل اجتماعی و همبستگی اجتماعی منجر به بالا رفتن نرخ رشد آسیب در این استان و به تبع آن نرخ رشد جمعیت خانواده‌های زن سرپرست گردیده است و نظر به مشکلات یاد شده این گروه از زنان قطعاً راهبردهای مقابله‌ای و حمایت‌های اجتماعی نقش به سزایی در شرایط زندگی ایشان ایفاء می‌نماید.
همانطور که تحقیقات جامعه‌شناسی و علوم رفتاری نیز به تأثیر محیط اجتماعی و اقتصادی بر کیفیت زندگی و بروز بیماری‌های روانی در افراد بویژه اقشار آسیب‌پذیر (زنان و کودکان) اذعان دارند تحقیقات وسیعی نشان داده، زنان سرپرست خانوار هم از حیث مادی و هم از حیث روانی و عاطفی دارای مشکل بوده و استرس و اضطراب بیشتری را تجربه می‌کنند . همچنین تحقیقات روانشناسی صورت گرفته ، بیانگر احتمال بالاتر ابتلاء زنان مطلقه و زنان سرپرست خانوار، به بیماری روانی نسبت به متأهلین و کسانی که تنها زندگی می‌کنند (تاتینا بلداجی، فروزان، رفیعی، 89) بوده و تأثیر شرایط خلق و خو بر سبک فرزند پروری ایشان و با توجه به شرایط خاص اعضاء این خانواده‌ها نقش راهبردهای مقابله با استرس و حمایت اجتماعی در کیفیت زندگی، سلامت روانی، استرس، اضطراب و افسردگی و شیوه‌های فرزند پروری ایشان امری ضروری مطرح می‌گردد.
1-4- اهدف تحقیق
1-4-1-هدف کلی
هدف این پژوهش اثر تعدیل کنندگی راهبردهای مقابله ای و حمایت های اجتماعی در رابطه با کیفیت زندگی ، نشانگان روانشناختی و سبک های فرزند پروری زنان سرپرست خانوار می باشد.
1-4-2-فرضیه های پژوهش
فرضیه اول: ‌راهبردهای مقابله ای بین سبک های فرزندپروری با کیفیت زندگی نقش تعدیل کننده دارد.
فرضیه دوم: حمایت های اجتماعی بین سبک های فرزندپروری با کیفیت زندگی نقش تعدیل کننده دارد.
فرضیه سوم: راهبردهای مقابله ای بین سبک های فرزندپروری با نشانگان روانشناختی نقش تعدیل کننده دارد.
فرضیه چهارم: حمایت های اجتماعی بین سبک های فرزندپروری با نشانگان روانشناختی نقش تعدیل کننده دارد.
فرضیه پنجم: راهبردهای مقابله ای بین کیفیت زندگی با نشانگان روانشناختی نقش تعدیل کننده دارد.
فرضیه ششم:حمایت های اجتماعی بین کیفیت زندگی با نشانگان روانشناختی نقش تعدیل کننده دارد.
1-4-3- متغیرهای پژوهش
متغیر پیش بین:‌ کیفیت زندگی ، نشانگان روانشناختی
متغیر ملاک: سبک های فرزند پروری
متغیر تعدیل کننده: راهبردهای مقابله ای و حمایت های اجتماعی
متغیر کنترل: زنان سرپرست خانوار
1-5- تعاریف نظری و عملیاتی متغیرها
1-5-1- تعاریف نظری
راهبردهای مقابله ای: راهبردهای مقابله ای مجموعه ای از تلاشهای شناختی و رفتاری فرد است که درجهت تعبیروتفسیرواصلاح یک وضعیت تنش زابه کارمی رودومنجربه کاهش رنج ناشی ازآن می شود (غضنفری و قدم پور، 1387).
کیفیت زندگی: سازمان جهانی بهداشت در تعریف جامعی ازکیفیت زندگی آن را به عنوان درک فردازوضعیت کنونی اش باتوجه به فرهنگ ونظام ارزشی که درآن زندگی می کند و ارتباط این دریافتها با اهداف ، انتظارات ، استانداردها و اولویتهای مورد نظر فرد تعریف می کند (سازمان جهانی بهداشت13، 2006).
نشانگان روانشناختی: سلامت روان عبارت است ازرفتارموزون وهماهنگ با جامعه،شناخت وپذیرش واقعیت های اجتماعی وقدرت سازگاری با آنها و شکوفایی استعدادهای ذاتی ارتقای سلامت روانی در جامعه موجب بهبود کیفیت زندگی می شود (صادقیان و حیدریان پور، 1388).
سبک های فرزندپروری: اصطلاح سبک فرزندپروری به نوع روابطی که والدین در موقعیتهای مختلف به منظور تربیت و پرورش فرزند خویش پیش می گیرند اطلاق می شود. سازه سبک فرزندپروری به منظور تفاوت در تلاشهای والدین برای کنترل و اجتماعی کردن فرزندانشان بکار می رود. بامریند با در نظر گرفتن این دو متغیر سه نوع سبک فرزندپروری را بنا نهاد.
سبک فرزندپروری اقتدارگرایانه: این والدین انتظارات معقولی از فرزندانشان دارند و در ضمن برقراری محدودیتها و قوانین نسبت به فرزندان احساس محبت، صمیمیت و مهربانی می کنند. به نقطه نظرات آنها با حوصله گوش می دهند. این سبک یک رویکرد آزادمنشانه و منطقی است که هم حقوق والدین و هم حقوق فرزندان را مشخص می کند و برای آنها احترام قایل است.
سبک فرزندپروری سلطه جویانه: این والدین متوقع هستند اما همنوایی آنان به قدری زیاد است که وقتی فرزندان تمایلی به اطاعت ندارند نسبت به آنها بی علاقگی نشان می دهند و حتی گاهی آنان را طرد می کنند و هر گاه فرزند حرف آنان را بی چون و چرا نپذیرد به زور و تنبیه متوسل خواهند شد.
سبک فرزندپروری سهل گیرانه: این والدین از اعمال هر گونه سخت گیری و کنترل اجتناب می‌کنند و به فرزندانشان اجازه می دهند در سنی که آنها توانایی لازم را ندارند تصمیمات مهم و سرنوشت سازی بگیرند (بامریند، 1991).
حمایت های اجتماعی: برم و همکاران (1996) بر مبنای نظر کوب14 (1976) حمایت اجتماعی را به عنوان تعلق ادراک شده به یک شبکهی ارتباط اجتماعی تعریف کردهاند. حمایت اجتماعی بهعنوان عاملی در کاهش درماندگی روانشناختی به هنگام تجربهی رویداد فشارزا شناخته شده است .
1-5-2- تعاریف عملیاتی
راهبردهای مقابله ای: منظور نمره است که فرد در پرسشنامه نسخه ی کوتاه فهرست مقابله با موقعیت های استرسزا اندلر و پارکر (1990) کسب می کند.
کیفیت زندگی: منظور نمره است که فرد در پرسشنامه فرم کوتاه پرسش نامه 100WHOQOL-سازمان بهداشت جهانی،1996 کسب می کند.
نشانگان روانشناختی: منظور نمره ای است که فرد در پرسشنامه سلامت عمومی گلدبرگ ( 1972) کسب می کند.
سبک های فرزندپروری: منظور نمره است که فرد در مقیاس فرزند پروری بامریند (1991) کسب می کند.
حمایت های اجتماعی: منظور نمره است که فرد در مقیاس چند بعدی حمایت اجتماعی ادراک شده زیمنت و همکاران(1988) کسب می کند.
فصل دوم
مبانی نظری و پیشینه تجربی
2-1- مبانی نظری پژوهش

2-2- کیفیت زندگی
هاز15(1999، به نقل از همتیان، 1385) کیفیت زندگی را چنین تعریف کرده است: کیفیت زندگی بررسی چند بعدی از شرایط کنونی فرد با توجه به بستر فرهنگی است که شخص در آن زندگی می کند و ارزش هایی که به آنها اعتقاد دارد، می باشد. کیفیت زندگی درک ذهنی از بهزیستی است و مرکب از ابعاد فیزیکی، روان شناختی، اجتماعی و مذهبی می باشد. کیفیت زندگی شامل هر دو بعد عینی و ذهنی و در مجموع دارای هفت بعد: بهزیستی، سلامتی، بهره وری، صمیمیت، امنیت، بهزیستی عاطفی و اجتماعی می باشد (کامینز، 1997 به نقل ازکوت و والاندر16، 2001)، سازمان بهداشت جهانی (1998 ، به نقل از اسمیت، 2000)، کیفیت زندگی را به عنوان درک افراد از موقعیتشان در زندگی و همچنین در ارتباط با بافت فرهنگی و نظام های ارزشی محیطی زندگیشان و مرتبط با اهداف، معیارها و علائق شان تعریف کرده است، این کیفیت تحت تعامل عواملی چون سلامتی فرد، حالت ذهنی، مذهبی بودن، روابط و عناصر محیطی می باشد. بل17 (2005) کیفیت زندگی را چنین تعریف کرده است: کیفیت زندگی و به طور اخص کیفیت زندگی مرتبط با سلامتی به زمینه های سلامتی فیزیکی، روان شناختی و اجتماعی ارتباط دارد که تحت تاثیر تجربه ها، اعتقادات، انتظارات و ادراکات فرد است .
کیفیت زندگی توانایی افراد در ارائه عملکرد مناسب و احساس آن ها در مورد ابعاد اجتماعی، سلامت روانی و جسمی زندگی می باشدو مجموعه ای از واکنش های عاطفی و شناختی افراد در برابر این ابعاد است( هایز و ریو18، 2008)
اسکالاک ( 2000، به نقل از بل، 2005) کیفیت زندگی را به عنوان مفهومی که شرایط مطلوب فرد را در ارتباط با هشت بعد اصلی زندگی یعنی بهزیستی عاطفی، روابط بین فردی، بهزیستی مادی، رشد فردی، بهزیستی فیزیکی، خود تعیینی، شمول اجتماعی، و حقوق را منعکس می کند تعریف کرده است. در بازسازی کیفیت زندگی سه هدف عمده دنبال می شود
1- شرایط مادی زندگی که مربوط به خود فرد و پاکیزگی محیط پیرامون است مانند هوای خوب برای نفس کشیدن، مصونیت غذایی، مکان زندگی، امنیت، آسایش، دسترسی و پیشرفت در آموزش، و خدمات اجتماعی.
2-رضایتمندی از زندگی19 یعنی تا چه میزان افراد از خود و زندگی رضایت دارند.
3-توانمند کردن افراد20: یعنی افراد قادر شوند نوع زندگی خود را با توجه به فرصت های به دست آمده انتخاب کنند، یعنی فرد اختیارات و انتخابات خود را تحقق بخشد، یعنی وسائل آسایش و امنیت در اختیار داشته باشد، از نظر مالی تامین و به خدمات و سرویس های جامعه دسترسی داشته باشد، همچنین فرد آزاد از تبعیض ها باشد، مورد تایید قرار گیرد، دارای اعتماد به نفس و نگرش های قابل قبول باشد (براون، 1999).
2-3- مدلهای کیفیت زندگی
2-3-1- مدل فلس و پری
از نظر فلس و پری (1995) کیفیت زندگی در بر گیرنده پنج عوامل است. این مدل پنج حیطه اصلی را در بر می گیرد از جمله:
1- بهزیستی جسمی21: که شامل سلامت22،تناسب23، تحرک24 و امنیت شخصی25 است.
2- بهزیستی مادی26: که شامل در آمد، کیفیت محیط زندگی، ثروت، حریم شخصی، تغذیه مناسب، حمل و نقل، ایمنی و سکونت دایم یا اجاره نشینی می باشد.
3- بهزیستی اجتماعی27: که در بر گیرنده ارتباطات درخانواده و ارتباط با اقوام یا با دوستان، فعالیتهای ارتباطی و حمایت اجتماعی است.
4- بهزیستی عاطفی28: در بر گیرنده عاطفه، رضایتمندی، شادکامی، تکامل، عزت نفس، احترام و منزلت29 و اعتقادات مذهبی می باشد.
5- رشد و فعالیت30: که به مهارتهای مربوط به خودتعیینی، شایستگی، استقلال، اشتغال، کارهای خانه31، اوقات فراغت، تحصیلات، تولید یا مشارکت32 و قدرت انتخاب در فعالیتها می باشد. این مدل در شکل 2-2 نمایان است.
2-3-2- مدل کلی کیفیت زندگی
در این مدل کیفیت زندگی به عنوان نوعی بهزیستی کلی تعریف می شود که توصیفهای عینی و ارزیابی های ذهنی از بهزیستی جسمی، مادی، اجتماعی و عاطفی با رشد و فعالیتهای هدفمند ترکیب شده است. هر سه حیطه شرایط عینی زندگی، احساس ذهنی رضایت از زندگی و ارزشها و آرزوهای شخصی با هم در تعامل هستند. بدین معنا که تغییر در بعضی از زمینه های عینی، تغییراتی در رضایتمندی یا ممکن است تغییراتی در ارزشهای فرد ایجاد کند و همینطور تغییر در ارزشها ممکن است تغییر در رضایت از زندگی و شرایط عینی زندگی ایجاد نماید و تغییر در احساس رضایت از زندگی ممکن است تغییراتی در ارزشها ایجاد نماید. البته این سه مولفه تحت تاثیر شرایط بیرونی قرار می گیرند از جمله این تاثیرات می تواند ژنتیک، سن، اشتغال، ارثیه های مادی، شرایط اجتماعی، تاریخچه تکاملی و دیگر متغیرهای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی باشد
.
شکل 2-1- مدل کلی کیفیت زندگی
2-3-3- مدل توضیحی
(لی، یانگ، وی، ژانگ، ژنگ، اکسیو، وانگ و چن، 1998) مدلی در ارتباط با کیفیت زندگی به شرح شکل 2-4 ارائه دادند. طبق شکل2- 4، ساختار مفهومی زندگی باید حداقل شامل چهار بعد یا زمینه ی گسترده ی زندگی و دو محور عینی و ذهنی باشد. رضایت زندگی ذهنی فرد توسط شرایط زندگی عینی، نظام سلسله مراتبی نیازهای زندگی و استانداردهای مقایسه شده با زندگی حاضر فرد تعیین می شود. ارزیابی بر اساس شخصیت، تجربه های زندگی و منابع شخصی در بافت های فرهنگی، اجتماعی و محیطی می باشد (لی و دیگران، 1998)، طبق مدل توضیحی (لی و دیگران، 1998)کیفیت زندگی به چهار بعد از جمله سلامت جسمی، سلامت روان شناختی، ادراک محیط زندگی و روابط اجتماعی تقسیم می شود، و منظور از ادراک محیط زندگی دسترسی به اطلاعات، میزان درآمد، خدمات بهداشتی، مسافرت، استفاده از اوقات فراغت و شرایط مکانی می باشد.
شکل2-2- مدل توضیحی کیفیت زندگی ( لی و دیگران، 1998)
2-4- نظریه ی کیفیت زندگی
نظریه کیفیت زندگی (ونتگوت، مریک و اندرسن، 2003) نظریه ای کلی می باشد که حاوی هشت نظریه در یک طیف ذهنی- اصالت وجود- عینی33 می باشد. در اینجا به این سه طیف می پردازیم.
1-کیفیت ذهنی زندگی34: عبارت است از احساسی که فرد از لذت بخش بودن زندگی خود دارد. هر فرد شرایط، احساسات و عقایدش را شخصا ارزیابی می کند. رضایتمندی از زندگی این جنبه از زندگی را منعکس می کند.
2-کیفیت اصالت وجودی زندگی35: به معنی لذت بخش بودن زندگی فرد در سطح عمیق تر می باشد. در این دیدگاه فرض بر آنست فرد دارای ماهیت عمیق تری است که شایسته احترام بوده و اینکه فرد می تواند منطبق با ماهیت خود زندگی کند. به عنوان مثال نیازهای بیولوژیکی فرد برطرف شود، رشد به حد کمال خود برسد و اینکه جریان زندگی منطبق با شاخص های معنوی یا باورهای دینی فرد باشد.
3-کیفیت عینی زندگی36 : به معنی درک چگونگی لذت بخش بودن زندگی فرد توسط دنیای پیرامون می باشد (دنیای پیرامون لذت بخش بودن یا وضعیت فرد را درک کند)، این دیدگاه تحت تاثیر فرهنگی می باشد که فرد در آن زندگی کند.
این نظریه جامع و یکپارچه از کیفیت زندگی حاوی انواع نظریات از ذهنی تا عینی می باشد که هر کدام در بر گیرنده جنبه هایی از زندگی می باشند. بهزیستی و عوامل عینی، سطحی ترین جنبه کیفیت زندگی اند که مرتبط با توانایی سازگاری فرد با فرهنگی است که در آن زندگی می کند، رضایتمندی از زندگی و تحقق نیازها، تا اندازه یی با جنبه های عمیق تر در ارتباط هستند. یعنی آیا بین چیزی که از زندگی می خواهیم و چیزی که زندگی به ما می دهد هماهنگی وجود دارد؟ خوشبختی و درک پتانسیل های زندگی37، شامل وجود و اصالتمان بعنوان یک فرد می باشد. ارزشمند بودن در زندگی و نظم و هماهنگی در سیستم اطلاعات بیولوژیکی، با درونی ترین هستی انسان سروکار دارد. یک هسته ی انتزاعی وجود دارد که وصف ناپذیر و غیر قابل اندازه گیری باقی مانده است. این عامل هستی گرایانه عوامل ذهنی و عینی را به هم پیوند می دهد (ونتگوت، مریک و اندرسن، 2003). شکل2-3 بیانگر این نظریه است.


پاسخ دهید